شخصيت    (Prsonality)                     

گروه علوم اجتماعي استان لرستان

شخصيت يكي از چندين مفاهيم بكار برده شده به وسيله صاحبنظران اجتماعي براي اشاره به فرد است (ديگر مفاهيم شامل خود و هويت مي باشد ) اين مفهوم در لاتين به كلمه Persona به معني نقاب يا ماسك برمي گردد و اشاره دارد به مجموعه اي از ويژگي هاي كم و بيش ثابت فرد كه به وسيله ديگران مورد ارزيابي و قضاوت قرار گرفته است و افراد را از يكديگر جدا مي سازد و شالوده ي رفتار فرد پنداشته مي شود . بنابراين اصطلاح شخصيت به فرد به عنوان مفعول (مفعول تحولات بيروني اشاره دارد) همچنان كه مفهوم خود به فرد به عنوان يك فاعل اشاره دارد .

مثل نگرش تصور شخصيت فرد ، مقدمه اي است جهت استفاده براي پيش بيني يا تفسير رفتار فرد و اشاره دارد به آنچه كه يك فرد كسب مي كند نسبت به يك موقعيتي كه به آن متعلق است . معهذا همچنان كه نگرش ها تحت تأثير موقعيت ها هستند و به سمت اشخاص يا چيزهاي خاص جهت گرفته مي باشند. اصطلاح شخصيت به تمايلات و گرايشات تعميم يافته اشاره دارد . بطور اساسي اين گونه فرض مي شود كه رفتار نتيجه دو عامل يعني شخصيت و موقعيت هست كه اهميت هر دو از يك موقعيت به موقعيت ديگر ممكن است متفاوت باشد . بعضي موقعيت ها به طور كلي تفاو هاي شخصيتي را در بروز رفتار تحت شعاع قرار داده و تأثير آن را بسيار كمرنگ مي كنند (مانند آتش سوزي در يك سينما كه همه را به سراسيمگي وا مي دارد) اما در موقعيت هاي ديگر رفتار فرد بيانگر تأثيرپذيري از شخصيت فرد مي باشد . بايد پذيرفت كه شخصيت افراد داراي ابعاد متفاوت مي باشد و اين هست يك تنش اساسي بين صاحبنظران كه هر فرد به عنوان يك واحد و به عنوان يك شخصيت منحصر به فرد در نظر گرفته شود و به عنوان يك كل واحد توصيف شود . يا بر اساس ادعاهاي علوم اثباتي (تجربي) مي توان ويژگي هاي استانداردي براي شخصيت افراد بر اساس نمره آنها بدست آورد و اين ويژگي ها را تعميم داد . قبل از ادعاي علوم اثباتي رهيافت انديشه نگار (ايديوگرافي) بر توصيف و تحليل شخصيت منحصر به فرد افراد تأكيد داشت و بعد از آن رهيافت Nomotetic با تكيه بر مطالعه روي نمره افراد و ارزيابي ويژگي هاي مشترك بر مدل هاي شخصيت تأكيد نمود . معهذا در يك نگاه كلي تر اغلب رهيافتهاي شخصيت براي توسعه مدل هاي عمومي شخصيت تلاش دارند . تئوري شخصيت فرويد از جمله اين تئوري هاست . در اين تئوري به سه بخش نهاد ، من و فرامن اشاره شده است و رفتار را نتيجه تأثير متقابل نهاد ، من و فرامن مي داند . فرويد بر آن است كه بر اساس موفقيت هاي رواني و جنسي فرد در طول پنج سال اول زندگي شخصيت افراد شكل مي گيرد . تئوري فرويد امروزه در متون باليني داراي نفوذ زيادي مي باشد و به طور گسترده و با جزئيات كامل در مصاحبه هاي تشخيصي و درماني براي توصيف و ارزيابي شخصيت فرد به كار گرفته مي شود . همچنين در روانشناسي علمي توجه به جزئيات براي توصيف و ارزشيابي شخصيت و دستيابي به معيارهاي استاندارد شخصيت تأكيد مي گردد .

رهيافت عمومي ديگر شخصيت ، رهيافت ويژگي مي باشد . اين رهيافت نيز به دنبال تعريف ويژگي هاي شخصيتي هماهنگ مي باشد و بر آنست تا به ارتباط بين ويژگي هاي شخصيتي و رفتار دست يابد . گوردُن آلپورت روانشناس آمريكايي در مطالعه شخصيت (1937) ايده ي ويژگي هاي شخصيت را توسعه داده و دسته بندي كرده است . او از طريق تعداد فوق العاده اي از لغات كه افراد در زبان روزانه خود به كار مي برند براي توصيف و
دسته بندي شخصيت افراد بهره گرفت و بر آنست كه افراد بر اساس يك شعور يا عقل سليم به انتخاب اين لغات
مي پردازند .

در مقابل ريموند.بي.كَتٍل از تحليل عاملي براي توصيف شخصيت افراد بهره گرفت و مجموعه اي از ويژگي ها را براي اندازه گيري شخصيت افراد برشمرد . او شانزده ويژگي را به عنوان ابعاد دو قطبي شخصيت مانند سلطه در برابر تسليم ، تند روي در برابر محافظه كاري ، احساسي و هيجاني در برابر سرسختي (خونسردي) را متصور شد . در يك روند مشابه هانس آيزنك شمار عاملهاي شخصيتي را كاهش داد و سه نوع شخصيت درون گرا ، برون گرا و روان رنجور را مطرح نمود . گرچه تكنيك هاي تحليل عاملي شخصيت آيزنك و آلپورت با مشكلاتي روبرو شدند اما امروزه به عنوان تست هاي شخصيت عموميت يافته و كاربرد فراوان دارند .

نگاه جامعه شناختي براي مطالعه شخصيت با آنچه كه درباره شخصيت از جانب روانشناسان مطرح شده ، اگر به طور آشكار مخالف نباشد ناهخوان است . تلاش دوركيم روي نياز براي تفسير به طور مشخص جامعه شناسانه اي از خودكشي او را به سمت رد كردن يا نپذيرفتن عوامل رواني مؤثر در اين امر سوق داد و منجر به اين انديشه گرديد كه به جاي ديدن خودكشي در قلمرو روانشناسي بايد در قلمرو جامعه شناسي به آن پرداخت و اين بدين معنا بود كه برخي ابعاد شخصيت ممكن است در يك بررسي اجتماعي معين گردند همچنان كه بعضي جامعه شناسان از جمله تالكوت پارسنز تلاش دارد تا ارتباط بين شخصيت و ساختار اجتماعي را جستجو نمايد .

دراوينگ (Drawing) در كارش با عنوان انسان شناسي فرهنگي ضمن بهره گيري از تئوري فرويد كوشيد بين فرهنگ و شخصيت ارتباط برقرار كند . جامعه شناسان با بررسي هاي خود برآنند كه ضمن بررسي تأثير عوامل اجتماعي بر شكل گيري شخصيت افراد ، رابطه بين ويژگي شخصيتي افراد و سازمان اجتماعي را نيز مورد كنكاش قرار دهند (خواه اين سازمان اجتماعي يك جامعه گسترده ، يك نهاد و يا سازمان محدود مانند كمپاني تجارتي و يا يك گروه مذهبي باشد) . اخلاق پروتستان و روح سرمايه داري ماكس وبر (1905) را مي توان به عنوان مطالعه اي از اين مطالعات در نظر گرفت .

نتيجه :

شخصيت ويژگي هاي كم و بيش ثابتي است كه بوسيله آن مي توانيم رفتار فرد را پيش بيني نمائيم . نظرات روانشناسان را در مورد شخصيت به دو دسته تقسيم كرد : دسته اول روانشناساني هستند كه براي هر فرد يك شخصيت منحصر به فرد و متمايز از ديگران در نظر مي گيرند و دسته دوم روانشناساني هستند كه بر اساس
ويژگي هاي بررسي شده بر آنند كه مي توان افراد را در مدل هاي شخصيتي معيني دسته بندي نمود . به طور كلي روانشناسان بر عامل فردي در شكل گيري شخصيت توجه بيشتري دارند و كمتر به عوامل و ساختار اجتماعي و تأثير آن بر شخصيت مي پردازند اما جامعه شناسان نگاهشان به شخصيت يك نگاه اجتماعي است . به بيان ديگر شخصيت افراد فقط و فقط ناشي از روانيات فرد نيست ، بلكه عوامل اجتماعي ، ساختار اجتماعي و سازمان اجتماعي نيز بر شكل گيري شخصيت افراد تأثيرگذار مي باشد .

 

 

                              منبع :

. GORDON MARSHAL, Dictionary of Sociology p.p: 489-490

 

 

 

 

 

 


 

1- نتيجه از مترجم مي باشد .